تنهایی



دخترک برای اینکه دفتر نقاشیش سفید بود معلم او را تنبیه کرد ولی غافل از اینکهاو خدایی را کشیده بود که همه میگفتند هست ولی دیده نمیشود....

 

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

جمعه 29 مهر 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

خنده تلخ سرنوشت

بهترين داستان هاي كوتاه از بهار-بيست dastan.bahar-20.com

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون
دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم
قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .
من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم
اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب
مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره
خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم
دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم
یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده
ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس
دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه
یه مرد واقعی ...
به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود
دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی
گور بابای همه , فقط اون ,
بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود
دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور
مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم
ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود
باید می بردمش یه جای خلوت
خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,
وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش
عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .
بیا دیگه پرنده خوشگل من ..
امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون .
خودش بود ... با همون لبخند دیوونه کنندش و نگاه مهربونش
از همون دور با نگاهش سلام می کرد
بلند گفتم : - سلاممممم ...
چند نفر برگشتن و نگاهم کردن وزیر لب غرولند کردن .... هه , نمی دونستن که .
توی دلم یه نفر می خوند :
گل کو , گلاب کو , اون تنگ شراب کو ,
گل کو , شیشه گلاب کو , شیشه گلاب کو, کو , کو
آخه عزیزترین عزیزا , خوب ترین خوبا... مهمونه ... حس می کنم که دنیا مال منه ...خب آره دیگه دنیا مال من می شه ...
برام دست تکون داد
من دستمو تکون دادم و همراه دستم همه تنم تکون خورد .
- سلام .
سلام عروسک من .
لبخند زد ... لبخند ... همینطور نگاش می کردم .
- میشه از اینجا بریم ؟ همه دارن نگاهمون می کنن .
به خودم اومدم ..
- باشه .. بریم ... چه به موقع اومدی ...
دسته گلو دادم بهش ...
- وایییییی ... چقد اینا خوشگله ...
سرشو بین گلا فرو کرد و نفس عمیق کشید .
حس می کردم که اگه چند لحظه دیگه سرشو لابه لای گلا نگه داره اون وسط گمش می کنم
- آی ... من حسودیم میشه ها ... بیا بیرون ازون وسط , گلی خانوم من .
خندید .
- ازت خیلی ممنونم ... به خاطر این دسته گل , به خاطر اینهمه عشق و به خاطر همه چیز .انگشتمو گذاشتم روی نوک بینیش و گفتم :
- هرچی که دارم و می دارم , مال خود خودته .
و دوباره خندید و اینبار اشک توی چشاش جمع شد .
- دنیا ... نبینم اشکاتو .
- یعنی خوشحالم نباشم ؟
- چرا دیوونه ... تو باش .. همه جوره بودنتو دوست دارم .
دل توی دلم نبود ... کوچه ای که توش قدم می زدیم خلوت بود و جای مناسبی برای صحبت کردن در مورد ...
- راستی گفتی یه چیز مهم می خوای بهم بگی ؟ ... می گی الان نه ؟
یه لحظه شوکه شدم ..
- آهان .. آره ... یه چیز خیلی مهم ... بریم اونجا ...
یه ایستگاه اتوبوس با نیمکتای خالی کمی پایینتر منتظر من و دنیا بود ..
هردو نشستیم ...
دنیا شاخه گلو توی آغوشش گرفته بود و با همون نگاه دوست داشتنی و دیوونه کنندش بهم نگاه می کرد .
- خب ؟
اممم راستش ...
حالا که موقع گفتنش رسیده بود نمی دونستم چطور شروع کنم .
گرچه برام سخت نبود ولی چطور شروع کردنش برام مهم بود
من دنیا رو از مدت ها قبل شریک زندگی خودم می دونستم و حالا فقط می خواستم اینو صریحا بهش بگم
- چیزی شده ؟
نه ... فقط ...
چشامو خیره به چشاش دوختم و بعد از یه مکث کوتاه نمی دونم کی بود که از دهن من حرف زد :
- با من ازدواج می کنی ؟
رنگش پرید ... این اولین و قابل لمس ترین احساسی بود که بروز داد و بعد ,
لبای قشنگ و عنابیش شروع کرد به لرزیدن
نگاهشو ازم دزدید و صورتشو بین دوتا دستاش قایم کرد . 
- دنیا.. ناراحتت کردم؟
توی ذهن آشفتم دنبال یه دلیل خوب برای این واکنش دنیا می گشتم .
دسته گلی که چند ساعت پیش با تموم عشق دونه دونه گلاشو انتخاب کرده بودم و با تموم عشقم به دنیا دادم از دستش افتاد توی جوی آب کثیف کنار خیابون .
احساس خوبی نداشتم ...
- دنیا خواهش می کنم حرف بزن ... حرف بدی زدم ؟
دنیا بی وقفه و به شدت گریه می کرد و در مقابل تلاش من که سعی می کردم دستاشو از جلوی صورت قشنگش کنار بزنم به شدت مقاومت می کرد .
کلافه شدم ... فکرم اصلا کار نمی کرد
با خودم گفتم خدایا باز می خوای چیکارم بکنی ؟ باز این سرنوشت چی داره واسم رقم می زنه ؟
نتونستم طاقت بیارم ... فکر می کنم داد زدم :
- دنیا ... خواهش می کنم بس کن .. خواهش می کنم .
دنیا سرشو بلند کرد
چشاش سرخ شده بود و صورتش خیس از اشک بود
هیچوقت اونو اینطوری ندیده بودم
توی چشام نگاه کرد
توی چشاش پراز یه جور حس خاص ... شبیه التماس بود
- منو ببخش ... خواهش می .. کنم ...
یکه خوردم
- تو رو ببخشم ؟ چرا باید ببخشمت ... چی شده .. چرا حرف نمی زنی ؟
دوباره بغضش ترکید
دیگه داشتم دیوونه می شدم
- من .. من ....
- تو چی؟ خواهش می کنم بگو ... تو چی ؟؟؟؟
دنیا در حالی که به شدت گریه می کرد گفت :
- من یه چیزایی رو ... یه چیزایی رو به تو نگفتم ...
سرم داغ شده بود
احساس سنگینی و ضعف می کردم
از روی نیمکت بلند شدم و دو قدم از دنیا دور شدم
می ترسیدم
گاهی آدم دوس داره فرسنگ ها از واقعیت های زندگیش فاصله بگیره
سعی کردم به هیچی فکر نکنم
صدای گریه دنیا مثل خنده تلخ سرنوشت ... یه سرنوشت شوم ... توی گوشم پیچ و تاب می خورد
کاش همه اینا کابوس بود
کاش می شد همونجا مثه آدمی که از خواب می پره و با خوردن یه لیوان آب همه خوابای بدشو فراموش می کنه می شد از خواب بپرم
ولی همه چیز واقعی بود
واقعی و تلخبا من ازدواج می کنی ؟
- خفه شو لعنتی
یهو ساکت شد ... خشکش زد
دستام می لرزید
- تو .. تو .. تو چطور تونستی ؟ تو ...
نمی تونستم حرف بزنم
دنیا دیگه گریه نمی کرد
شاید دیگه احساس گناه هم نمی کرد
از جای خودش بلند شد و روبروم ایستاد
- من دوستت داشتم .. دوستت دارم ... هیچ چیز دیگه هم مهم نیست
در یک لحظه که خیلی سریع اتفاق افتاد .. دستمو بالا بردم و با تموم قدرتی که از احساسات له شده و نفرتم برام مونده بود کوبیدم توی گوشش
- تو لایق هیچی نیستی ... حتی لایق زنده بودن
افتادروی زمین
ولی نه اونطوری که منو به زمین کوبونده بود
من له شده بودم
دوست داشتم ازش فرار کنم ... گم بشم .. قاطی آدمای دیگه ... بوی تعفن می دادم .. بویی که ازون گرفته بودم
خیانت ... کثیف ترین کاری که توی ذهنم تصور می کردم
و من ... تموم مدت .. با اون ...
تصویر تیره یه مرد با یه بچه جلوی چشام ثابت مونده بود
از همه چیز فرار می کردم و اشک و نفرت بدجوری توی گلوم گره خورده بود
...
دیگه ندیدمش
حتی یه بار
تنها چیزی که مثه لکه ننگ برام گذاشت
یه احساس ترس دایمی بود
ترس از تموم آدما
از تموم دوست داشتنا
و احساس نفرت از این دنیای لجنزار که همه فکر می کنیم بهشت موعود , همینجاست
دنیایی که
به هیچ کس رحم نمی کنه
پر از دروغهای قشنگ
و واقعیت های تلخه
دنیایی که
بهتر دیگه هیچی نگم .. یه مرد مرده خوب , مرد مرده ایه که حرف نزنه .

نشستم کنارش
- به من نگاه کن...
در هم ریخته و شکسته شده بود
اصلا شبیه دنیا یه ساعت پیش , یه روز پیش و دوماه پیش نبود
مدام زیر لب تکرار می کرد ... منو ببخش .. منو ببخش
- بگو ... بگو چیارو به من نگفتی .. هر چی باشه مهم نیست
تیکه آخر رو با تردید گفتم ... ولی ... ته دلم از خدا خواستم واقعا چیز مهمی نباشه
- نمی تونم ... نمی تونم ...
صورتوشو بین دو تا دستام گرفتم و اینبار با تحکم گفتم :
- بگو ... می تونی بفهمی من دارم چی می کشم ؟ .. بگو چیه که اینقد اذیتت می کنه
....

نمی دونم ...

هیچی یادم نیست...

تا چند لحظه بعد از چند جمله ای که دنیا پشت سرهم و بین گریه های شدیدش گفت
هیچی نمی فهمیدم
انگار تموم بدنم .. اعصابم و تموم احساساتم همه با هم فلج شده بود
قدرت تحمل اونهمه ضربه ... اونم به اون شدت برای من .. برای من غیر قابل تصور بود
تموم مدتی که دنیا همون سه تا جمله رو بریده بریده برای من گفت صورتش بین دو تا دستام بود
حرفش که تموم شد احساس یه مرد مرده رو داشتم
آدمی که بی خود زنده بوده
و کاش مرده بودم
- من .. من شوهر دارم ... و یه بچه .. می خواستم بهت بگم .. ولی .... ولی می ترسیدم .. ..
سرم گیج رفت و همه چیز جلوی چشام سیاه شد
دستام مثه دستای آدمی که یهو فلج می شه از دو طرف صورتش آویزون شد
نمی دونم چطور تونستم پاشم و تلو تلو خوران دستمو به درخت خشک کنار ایستگاه بگیرم
نمی تونستم حرف بزنم
احساس تهوع داشتم
تصویر لحظه های خلوت من و دنیا ... عشقبازیهامون ... خنده های دنیا .و..و..و... مثل یه فیلم .. بیرحمانه از جلوش چشای بستم رد می شد
چطور تونست این کارو با من بکنه؟
صدای دنیا از پشت سرم می اومد:
- من اونا رو دوست ندارم ... هیچکدومشونو .... قبل از اینکه با تو آشنا بشم ... دو بار ... دو بار خودکشی کردم ... تو .. به خاطر تو تا الان زنده ام ... من هیچ دلخوشی به جز تو ندارم ... دوستت دارم ... و ...
زیر لب گفتم :
- خفه شو ...

صدام ضعیف و مرده بود ... و سرد ... صدای خودمو نمی شناختم ... و دنیا هم صدامو نشنید ...
- اون منو طلاق نمی ده ... می گه دوستم داره .. ولی من ازش متنفرم ... من تو رو دوست دارم ...
داد زدم .. با تموم نفرت و خشم :

 

سه شنبه 12 مهر 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

اینم از حرفای عاشقانه ی پسرا

داستان کوتاه عاشقانه و غمگین و پند اموز جدید

 

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود…یا از

خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

گفتم:علی…تو

چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

خودت…منم واسه خودم…

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر

برام بی اهمیت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز

سه شنبه 12 مهر 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

 

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!

 

سه شنبه 12 مهر 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

 

خودت میدونی میدونم دلیله رفتنت چی بود
اما می تونستی نری چرا میگی قسمت نبود

اگه قسمت نبود چرا تو موندی
خدا مارو چرا به هم رسوندی

اگه میدونستی یه روزی میری
چرا روزا رو تا اینجا کشوندی

چی بودم چی شدم  به خاطره تو
ولی پشت دلم رو خالی کردی

حالا اسمت میاد گریه ام میگیره
نمیدونی که با دلم چه کردی

اگه در حق تو خوبی نکردم
بدون که خالی بود دستای سردم

ولی من در عوض هر چی که بودم
با احساسات تو بازی نکردم

اگر چه می دونم دوستم نداری
به هر در میزنم تنهام نذاری

اگر پای کسی هم در میونه
بذار اسمت اقلان رو بمونه

دم اخر بذار دست توی دستام
بذار بهت بگم دردم چی بوده

فقط لطفی کن و حرفامو بشنو
شاید دیگه نگی قسمت نبوده

اگر تصمیم رفتن و گرفتی
ببخش اگه پشیمونت نکردم

اره من واسه تو کم بودم اما
با احسا سات تو بازی نکردم

شنبه 25 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

یادته...

یادته بهت می گفتم اگه تو بری می میرم

 


حالا تو رفتی و نیستی ٬ پس چرا من نمی میرم؟؟

 

 


چرا هستم؟ چرا موندم؟ چجوری طاقت می آرم؟

 


چجوری من دلم اومد رو مزارت گل بزارم؟؟

 

 


جای خالیت و چجوری میتونم بازم ببینم؟


دیگه چشمام و نمیخوام. نمیخوام دیگه ببینم!

 


 وای چطوری دلم اومد جسم سردت و ببوسم؟


من که آتیش میگرفتم٬ چی باعث شد که نسوزم؟

 

 

 3dgirl.blogfa.com عكس هاي عاشقانه، عكس دوتا عاشق ، عشق بازي، عشق

 

 ذره ذره٬قطره قطره٬ میسوزم اما میمونم


خودمم موندم چه جوری میتونم زنده بمونم

 


هنوزم باور ندارم که تو نیستی و من هستم


شایدم من مرده باشم٬ الکی میگن که هستم

 

 کاشکی وقتی که میرفتی دستتو گرفته بودم


کاشکی پر نمی کشیدی بالت و شکسته بودم

 


نازنین وقتی که بودی شبا هم تو رو میدیدم


دیگه از روزی که رفتی حتی خوابتم ندیدم

 

 


تو که بی وفا نبودی٬لااقل بیا تو خوابم


مگه تو خبر نداری شب و روز برات بیتابم؟

 

میدونم یه روز دوباره می تونم تو رو ببینم


تو پیش خدا دعا کن که منم زود تر بمیرم

 

 
 
 
 

 

شنبه 25 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

اگه یک روز

 

اگه يه روز من مردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سر مزارم و گل سرخ رنگي را روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي رو كه بهت داده بودم رو به خاطر بيارم ولي ... اگه تو مردي......... من فقط يه بار ميام مزارت ميام و اون دسته گله سفيده مريم رو كه با خونه خودم سرخشون كردم برات هديه ميكنم وعاشقانه كنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي

                                                      

 

       

 

 

                                                    *پرسید به خاطر كی زنده هستی؟ با اینكه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هیچ كس. پرسید پس به خاطر چه زنده هستی؟ با اینكه دلم فریاد میزد "به خاطر تو" با یك بغض غمگین گفتم به خاطر هیچ چیز. ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالیكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسی كه به خاطر هیچ زنده است .

                                                

یه گوشه نشسته بودم که صدام کرد و گفت بیا بازی ؟! منم گفتم باشه ولی چی بازی؟ گفت : امممم قایموشک؟! 
قبول کردم اما میترسیدم آخه هروقت چشممو بستم دیگه هیچی ندیدم دلم نمی خواست چشم بذارم ؟!! زود گفت تو چشم بذارو تا بیست بشمار ! چون دوستش داشتم هیچی نگفتمو رفتم یه گوشه چشمامو بستم! اما قبلش واسه آخرین بار نگاهش کردم که یادم باشه صورت قشنگش چه شکلی بود   ..؟ بعد هم ... یک .. دو .. سه ...  پنج ...دوازده ... هفت ... چهار ... پونزده ... چهارده و بیست !!! اما صدام نکرد که برم. یه کم دیگه صبر کردم اما بازم هیچی نگفت ... گفتم شاید هنوز قایم نشده   دوباره   باز یه کم دیگه شمردم !!! بازم صدام نکرد  !!! چشامو باز کردم رفتم دنبالش خدا کنه زود پیداش کنم
 اول رفتم پیش مورچه اما گفت ندیدتش ؟!!
رفتم پیش مداد رنگی هام اما اونا هم ... 
رفتم پیش رنگین کمون اونم ندیده بودش !!!
خورشید  ابر دشت ... هیچ کس ازش خبر نداشت ...
ترسیدم گریه کردم. تازه پیداش کرده بودم نمی خواستم بره آخه  اگه میرفت خیلی تنها میشدم مثل اون موقع ها ...  گفتم میرم همون جایی که چشم گذاشته بودم شاید برگشته باشه   ...
ولی گم شده بودم حالا اگه اونم پیدا میشد باید منم پیدا میشدم  ... خدا کنه دنبالم بگرده ... به قاصدک گفتم من اینجام زیر این درخت کنار چمن زار !!!
 نمی دونم تا کی باید تنها بمونم که بیاد !!! توروخدا اگه شما دیدینش بگین من همین جا نشستم همیشه منتظرشم ... بگین همین جا زیر درخت کنار چمن زار یه کوچولو نشسته بگین واسه آخرین بار اینقدری نگاش کردم که الان اگر بیاد بشناسمش!! خدا کنه اونم منو یادش باشه  ... یه گل رز قرمز اینجاست که بعضی وقتا باهام حرف میزنه ... بهم قول داده وقتی برگردی بذاره اونو بدمش به تو ... زود برگرد دل من کوچیکه جای غصه و دلتنگی رو نداره  ... !!!! 

                                                               

 

پنج شنبه 23 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

فرق من و تو

 

فرق من و تو: گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم. گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم. گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم. گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري. گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم. گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه! فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو

  

                                   

    گفت: مي خوام برات يه يادگاري بنويسم گفتم: كجا؟ گفت : رو قلبت گفتم مگه ميتوني ؟ گفت : اره سخت نيست ‌‌ آسونه گفتم باشه بنويس تا هميشه يادگاري بمونه يه خنجر برداشت گفتم اين چيه ؟ گفت : هيسس ساكت شدم گفتم : بنويس چرا معطلي خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت دوستت دارم ديوونه اون رفته ؟ خيلي وقته؟ كجا ؟ نميدونم اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده

 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

 

پنج شنبه 23 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

وقتی خاکم میکنن

وقتی که خاکم می کنن، بهش بگین پیشم نیاد

بگید که رفت مسافرت، بگید شماره ای نداد

یه جور بگین که آخرش، از حرفهاتون هول نکنه

طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه

 

دونه به دونه عکسهامو، بردارید آتیش بزنید

هر چی که خاطره دارم، برید و از بیخ بکنید

نزارید از اسم من هم، یه کلمه جا بمونه

نمی خوام هیچ وقت تنم و توی گورم بلرزونه

 

برو آتیش به قلب من نزن، بزار نگاهت از یادم بره

بزار واسه همیشه قلب من، چال بشه با من کلی خاطره

 

برو نمی خوام ببینی خونه من خالی شده

همدم من به جای تو ریگ های پوشالی شده

اون که می گفت می مرد برات، دیدی راست راستی مرد

رفت و همه خاطره اش هم، به خاطرت برداشت وبرد

 

بهش بگید نشست به پات، بهش بگید نیومدی

بگین هنوز دوستت داره با اینکه قیدشو زدی

نشونی قبر منو بهش ندین، خوب می دونه

میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه


برو آتیش به قلب من نزن، بزار نگاهت از یادم بره

بزار واسه همیشه قلب من، چال بشه با من کلی خاطره

 

می خوام رو سنگ قبرم این باشه

می خوام رو سنگ قبرم این باشه:

طلوعی که خیلی غم انگیز بود

قشنگ ترین خاطره عمرم

غروبی که خیلی دل انگیز شد

رو سنگ قبرم بنویس

روزی اومد با امید آخر

ولی حالا بدرقه راهش

داغی که موندش رو دل مادر 

پنج شنبه 23 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

تنها

 

          عشق یعنی دیده بر در دوختن                          عشق یعنی از فراقش سوختن

           عشق یعنی سر به در آویختن                                  عشق یعنی اشک حسرت ریختن

       عشق یعنی لحظه های ناب ناب                                   عشق یعنی لحظه های التهاب

  عشق یعنی بنده فرمان شدن                                                 عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

  عشق یعنی یک تیمم یک نماز                                               عشق یعنی عالمه راز و نیاز

 عشق یعنی یک تبسم یک نگاه                                          عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

  عشق یعنی سوختن یا ساختن                                    عشق یعنی زندگی را باختن

      عشق یعنی همچو من شیدا شدن                   عشق یعنی قطره و دریا شدن

           عشق یعنی پیش محبوبت بمیر              عشق یعنی از رضایش عمر گیر      

                     عشق یعنی زندگی را بندگی        عشق یعنی بندگی آزادگی

 

پنج شنبه 23 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن!! خاموش باش قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟؟ تو محکومی به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خودت باشی........... برای تمام آرزوهایی که می میرند... سکوت می کنم... سنگین تر از فریاد....

روزی از گورستانی می گذشتم روی تخته سنگی نوشته یافتم كه نوشته بود: " اگر جوانی عاشق شد چه كند؟ " من هم زیر آن نوشتم: " صبر " برای بار دوم كه از آنجا گذر كردم زیر نوشته ی من كسی نوشته بود: " اگر صبر نداشته باشد چه كند؟ " من هم با بی حوصلگی نوشتم: "مرگ" برای بار سوم كه از آنجا عبور می كردم انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد اما زیر تخته سنگ ، جوانی را مرده یافتم

پنج شنبه 23 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

همیشه با کسی درد دل کنید که دو چیز داشته باشد....یکی "درد"
دیگری "دل"
غیر از این باشد به تو می خندد

جمعه 17 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

هنوزم دوست دارم

 

پنج شنبه 16 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

دلم...

پنج شنبه 16 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

نماد عشق یک قلب است.
اما نماد عاشقی قلبی هست که تیر وسطش خورده.
 
 کمتر کسی شاید راز این قلب تیر خورده را بداند.
 
 در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت.
 همه خدایان هم یک خدا یا پادشاه بزرگ داشتند که اسمش زئوس بود.
 
 یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را
به جشنی در معبد کوه المپ دعوت کرده بود.

دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا.
 
 مانیا چون خودش خدای دیوانگی بود
 طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت
 و بیش از حد شراب خورده بود.
 
 دیوانه باشی، مست هم شده باشی. چه شود!
 
خدایان از هر دری سخنی می‌گفتند تا اینکه نوبت به
 آفریدیته رسید که خدای عشق بود.
 
 حرف‌های خدای عشق به مذاق خدای جنون خوش نیامد
 
 و این دیوانه عالم ناگهان تیری را در کمانش گذاشت
 
و از آنسوی مجلس به سمت خدای عشق پرتاب کرد.
 
تیر خدای جنون به چشم خدای عشق خورد و عشق را کور کرد.

هیاهویی در مجلس در گرفت
و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند.
 
زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد
و بعد به عنوان مجازات این عمل،
 
 دستور داد
 که چون خدای دیوانگی
چشم خدای عشق را کور کرده است،
 
 پس خودش هم باید تا ابد عصا کش خدای عشق شود.
 
 از آن زمان به بعد عشق هر کجا می‌خواهد برود
 جنون دستش را می‌گیرد
 
و راهنمایی‌اش می‌کند.

به همین دلیل است که می‌گویند
 عشق کور است و عاشق دیوانه و مجنون
 می‌شود.
 
 پس تیر و قلب و نقش این دل تیر خورده ای که می‌بینید
 
 ریشه در اسطوره های یونان باستان دارد.

بعدها رومیان باستان آیین و اسطوره های یونانیان را پذیرفتند
  و تنها نام خدایانشان را عوض کردند.
 
 در افسانه‌های روم باستان زئوس را ژوپیتر،
 خدای جنون را ارا و خدای عشق
 را ونوس می‌نامیدند.

در نتیجه به باور آنها
 ارای دیوانه چشم ونوس زیبا را کور کرد.

عشق واقعا جنون است
 اما اگر دو طرفه و واقعی باشد لذتی دارد که مپرس.
 
ولی عشق یکطرفه انسان را پریشان و خوار و حقیر می‌کند.  
 

                                                         

  ترسم كه شبي در غم جانکاه بميرم در بستر غم سوزم و با آه بميرم       

 

آن لحظه ی آخر كه عجل گفت بميرم
                              

                                       اي كاش تو را ببينم و آن گاه بميرم

                                                    

     

عشق فراموش شده

تو که میدونی عشق منی دوست دارم

واسه چی پس تو میگی میخوام برم دیگه دوست ندارم

یادته اون روزا که دستت تو دسته من

حالا تو میخوای بری منو نمیخوای دلبر من

میدونی من بی کسم تو بودی همه کسم

زندیگم تو بودیو حالا من خارو خسم

چرا تو لج میکنی

ابروهاتو کج میکنی

زندگیم تموم شدش برای تو

عمر من حروم شدش به پای تو

واسه تو حاضر بودم ستاره هارو بشمورم

پنج شنبه 16 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

خدایا کفر نمیگویم!

           پریشانم

                چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

                         مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

  خداوندا تو مسئولی!

             اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

                       لباس فقر پوشی

                                 غرورت را برای ‌تکه نانی

‌                                             به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

                                                         و شب آهسته و خسته

                                              تهی‌ دست و زبان بسته

                                 به سوی ‌خانه باز آیی

                 زمین و آسمان را کفر می‌گویی

      نمی‌گویی؟!

 

   خداوندا!

              اگر در روز گرما خیز تابستان

                          تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

                                      لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

                                                                             و قدری آن طرف‌تر

                                      عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

                          و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

             زمین و آسمان را کفر می‌گویی

        نمی‌گویی؟!

 

  خداوندا!

           اگر روزی‌ بشر گردی‌

                        ز حال بندگانت با خبر گردی‌

                                    پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

                       خداوندا تو مسئولی

       خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

                                        در این دنیا چه دشوار است

              چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

پنج شنبه 16 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

 

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

                                                                             

                     ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن

                                  تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

                                                  شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

 

در زدم او گفت جانم کیستی؟

گفتمش تو عاشق من نیستی؟

گفت نه، اما ببینم تا به کی٬

پشت این در منتظر می ایستی؟

 

کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد،

 کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد،

 کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد،

 کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد...

پنج شنبه 16 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

به چه زبونی؟؟؟

 

پنج شنبه 16 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

خدایی دارم

چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

گریه کردم

چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

نامه ای برای کسی که رفت...

چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

الهی

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ، قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند  تا آخرین   خواسته ام را بگویم و من گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم

چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

دوست داشتن

من یك شکلات گذاشتم تو دستش اونم یك شکلات گذاشت تو دستم

من بچه بودم اونم بچه بود

سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد

دید که منومی شناسه

خندیدم

گفت دوستیم؟

گفتم دوست دوست گفت تا کجا؟

گفتم دوستی که تا نداره

گفت تا مرگ

خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره

گفت باشه تا پس از مرگ

گفتم:نه نه نه نه تا نداره

گفت:قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ

باز هم با هم دوستیم؟

تا بهشت تا جهنم

تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم

خندیدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت می خواد یک تا بزار

اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا

اما من اصلا براش تا نمیزارم

نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد

می دونستم اون می خواست حتما دوستیمون یک تا داشته باشه

دوستی بدون تا رو نمیفهمید !!

گفت بیا برا دوستیمون یک نشونه بزاریم

گفتم باشه تو بزار

گفت شکلات باشه؟

گفتم باشه

هر بار یک شکلات میزاشت تو دستم منم یک شکلات میزاشتم تو دستش

باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم دوست دوست

من تندی شکلاتامو باز میکردم میزاشتم تو دهنم تندو تند می مکیدم

میگفت شکمو

تو دوست شکموی منی وشکلاتشو میزاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ

میگفتم بخورش

میگفت تموم میشه می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه

صندوقچش پر از شکلات شده بود

هیچکدومشو نمی خورد

من همشو خورده بودم

گفتم اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بوخورن یا کرمها اون وقت چی کار میکنی؟

میگفت مواظبشون هستم

میگفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم و من شکلاتمو میزاشتم تو دهنمو می گفتم نه نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره !

یک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال

بیست سالش شده

اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم

من همه شکلاتامو خوردم

اون همه رو نگه داشته

اون اومده امشب تا خداهافظی کنه

می خواد بره اون دور دورا

میگه میرم اما زود برمیگردم

من که میدونم اون بر نمیگرده

یادش رفت به من شکلات بده

من که یادم نرفته شکلاتشو دادم

تندی بازش کرد گذاشت تو دهنش

یکی دیگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بیا این هم اخرین شکلات برای صندوقچه کوچولوت

یادش رفته بود یک صندوقچه داره برا شکلاتاش

هر دوتا رو خورد

خندیدم

میدونستم دوستی اون تا داره اما دوستی من تا نداره

مثل همیشه

خوب شد همه رو خوردم

اما اون هیچ کدوم رو نخورده

حالا با یک صندوقچه پر از شکلاتهای نخورده چی کار میکنه؟

امید که عشق و دوستی هامون تا نداشته باشه

چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

بیا ای بی وفای من

و امشب را فقط امشب

برای خاطر آن لحظه های درد

کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن

که من امشب برای حرمت عشقی

که ویران شد

برایت قصه ها دارم

تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی

و امشب آخرین اندوه من مهمان توست

نامهربان مهمان نوازی کن

و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن

چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم

و اندوهم همیشه میهمان گوشه وکنج اتاقم بود

قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود

که من در وصف چشمانت 

کلامی سهل بنویسم

درون شعر های من

همیشه نام و یادت بود

ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر

تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من

درون قصه هایم ، قهرمان هارا

به خون خواهم کشید آخر

و دیگر شعرهایم بوی خون دارد

ببخش ای خاکی خسته

اگر امشب به میل من

کنارم تا سحر بیدار ماندی

برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم

که امشب میزبان

رنج من گشتی


«خداحافظ»

برای آخرین لحظه «خداحافظ ....!؟

چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

از پیرمردی پرسیدم عشق چیست؟

گفت گلی که دیروز غنچه بود

امروز شکفت

فردا پژمرده میشود

چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

آهای مردم

آهای مردم : تابوتم را به رنگ سيه ترئين كنيد تا همه بدانند در خيال عمرم هميشه بختم سياه بوده

آهای مردم : موهايم را در هم و پريشان بگذاريد تا همه بدانند هيچ وقت دست نوازش بر سرم كشيده نشده

آهای مردم: دستهايم را از تابوت بيرون گزاريد تا همه بدانند هميشه در پي آرزوهايم بودم و هيچگاه به آنها نرسيدم

آهای مردم: چشمانم را باز گزاريد تا همه بدانند هميشه چشم انتظارش بودم

آهای مردم: بالاخره و... بالاخره چند قطعه يخ بر روي قبرم بگذاريد تا به جاي ياران بي وفا برايم گريه كنند

چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

عاشق نشو

 

 

چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

تقدیم به آنکه...

چهار شنبه 15 تير 1390برچسب:,

  توسط پرستو  |
 

 



سلام به همه دوستان من پرستو 19 ساله هستم هدفم از ساختن این وبلاگ فقط گفتن حرفایی هست که عمریست من از گفتنش... امید وارم از وبلاگم خوشتون بیاد نظر یادتون نره
parastoo_girl36@yahoo.com


 

 

 خنده تلخ سرنوشت
 اینم از حرفای عاشقانه ی پسرا
 یادته...
 اگه یک روز
 فرق من و تو
 وقتی خاکم میکنن
 تنها
 هنوزم دوست دارم
 دلم...
 به چه زبونی؟؟؟
 خدایی دارم
 گریه کردم
 نامه ای برای کسی که رفت...
 الهی
 دوست داشتن
 آهای مردم
 عاشق نشو
 تقدیم به آنکه...

 

مهر 1390
تير 1390

 

پرستو

 


تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان تنهایی و آدرس parastoo19.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





❤به معناي عمق دلتنگي دلتنگتم‏❤
18+
@ سایــــت سرگرمی جوانان @

 

 

RSS 2.0

ورود اعضا:


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 1
بازدید هفته : 2
بازدید ماه : 36
بازدید کل : 49910
تعداد مطالب : 30
تعداد نظرات : 65
تعداد آنلاین : 1



Alternative content


.

تماس با ما



فال انبیاء

فال انبیاء

.